کندن برچسب محافظ وسایل نو یا ترکاندن حبابهای ضربهگیر؟ دوئل لذتهای بیهوده
بررسی وسواسی دو مکتب بزرگ اتلاف وقت فیزیکی: آیا صدای ترقتوروق کیسههای بستهبندی بر خلسه کندن آرام سلفون مانیتورهای تازه خریداریشده غلبه میکند؟
نویسنده بیکار پرت و پلا

پیک موتوری هنوز از کوچه بیرون نرفته، چسب نواری پهنِ دور کارتن را با کلید خانه شکافتهاید و ناگهان بوی تند و بهشتی انبارداری، یونولیت خردشده و پلاستیک نو در پذیرایی پخش میشود. عقلاً باید رفت سراغ کابل اچدیامآی، پریز برق، یا خواندن صفحه اول دفترچه راهنما. ولی بدن وارد یک مدار خودکار دیگر شده است. انگشت شست، بیاختیار میلغزد سمت گوشه نمایشگر مایکروویو؛ جایی که لبه مات یک روکش نایلونی فقط نیممیلیمتر ورآمده. همزمان، از لای مقواها، یک طاقه نایلون حبابدار مثل چشمهای صدها عروس دریاییِ مینیاتوری دارد به شما دهنکجی میکند. اینجا دوراهی اخلاقی آغاز میشود: ارضای آنی با ترقتوروق وحشیانه هوا، یا یک مراسم مراقبه فوقالعاده کشدار برای کندن پوست شیشهای دستگاه؟
آناتومی یک میلیثانیه وسوسه در محاصره کارتنها
خیلی از بحرانهای بشری در خلوت شکل میگیرند، اما انتخاب میان این دوتا، دعوای مستقیم قشر مخ با مفاصل دست است. ورق حبابدار را که لای دو انگشت میگیرید، همهچیز سریع، بیرحم و مکانیکی است. فشار، تق، تسکین. حتی فکرش را هم نمیکنید که این پلاستیک ده دقیقه بعد روی زمین ولو میشود. این عمل اصلاً مغز نمیخواهد؛ نوعی خاراندن عصبی با ریتم راکاندرول است.
در مرام حباببازها، شیء آمده تا منقرض شود؛ ولی روکش محافظ وانمود میکند ناموس دستگاه است و نباید به حریمش دستدرازی کرد.
آن طرف قضیه، سلفونکشی یک آیین آرام، مرموز و پر از اضطراب است. محافظ بدنه لپتاپ یا دور قاب تلویزیون، چسبیده و کوتاه نمیآید. باید ناخن بیندازید، سر بخورید، لبه را گم کنید و حتی با لبه سوهان ناخن یا پشت چاقوی میوهخوری به جان درزها بیفتید تا فقط دو میلیمتر پوست بالا بیاید. این لذت، صبر ایوب میخواهد؛ یک کششِ لذیذ و نفسگیر شبیه بریدن روبان افتتاح یک بیمارستان شخصی.
فرقه حباببازان و ارتعاشات انگشت شست
آدمهایی که اول از همه شیرجه میزنند توی ورقهای ضربهگیر، طاقت تعلیق ندارند. کنترل جهان از دستشان در رفته و میخواهند دستکم تکلیف این تکه نایلون را در پنج ثانیه روشن کنند. شیوه کارشان هم فقط دانهدانه فشردن نیست؛ مرحله پیشرفتهاش پیچاندن تمام طاقه مثل چلاندن لباس خیس است—یک چرخش در دو جهت مخالف و یک رگبار مسلسلوارِ «تقتوتتقتق» که تا طبقه پایین صدا میدهد. بعدش چه میماند؟ یک ورقه پلاستیک چروکیده، سرد و مرده روی فرش، و احساس خالیشدن روحی که انگار ناگهان باتریتان تمام شده است.
ژئوپلیتیک نایلونهای ضربهگیر در برابر روکشهای نانومتری
برای مرزبندی درست میان این دو مکتب وقتکشی، باید قبول کنیم که فیزیولوژی این دو تجربه هیچ ربطی به هم ندارند. یکی با ارتعاش صوتی و شوکِ ریز به سرانگشت زنده است، دیگری با کشش متوالی، اصطکاک چسب و تولید بارهای الکتریکی که موهای دست را سیخ میکند.
اردوگاه حبابهای بادکنکی
لذتی گازانبری، مسری و کاملاً ویرانگر. تا وقتی آخرین حباب زندهبهگور نشود، زانو زدن روی فرش تمام نمیشود. بدترین تراژدی این مسیر؟ برخوردن به حبابی که سوراخ بوده و موقع فشار دادن، فقط یک فسِ آرام و بیرمق تحویل انگشتتان میدهد؛ پوچی مطلق.
فرقه سلفونکشان یکنواخت
لذتی با وقار، پیوسته و انفرادی. تمام هنر در این است که کل روکش با زاویه ۴۵ درجه و در یک حرکت ممتد و بدون پارگی کنده شود. اگر وسط راه نایلون جر بخورد و تکهای از آن لای قاب پلاستیکی گیر کند، روزتان رسماً خراب شده است.
جدول مقایسه ضربان قلب، عذاب وجدان و میزان افت بهرهوری
این ارقام البته ثبت آزمایشگاهی نشدهاند، ولی هرکس دستکم یکبار پای جعبه بازشده تلویزیون زانو زده باشد، درستیشان را با پوست و استخوان حس میکند.
| شاخص ارزیابی | ترکاندن حباب ضربهگیر | کندن روکش محافظ دستگاه |
|---|---|---|
| جنس صدای تولیدی | تقتق رگباری، خشن، مینیخمپارهای | فشششش ملایم، ممتد، مثل صدای امواج دریا روی صخره پلاستیکی |
| عذاب وجدان بعد از ماجرا | صفر مطلق؛ پلاستیک آشغال بود و رفت پی کارش | ۸۵ درصد؛ یعنی دستگاه همین حالا مستعد خطوخش شد؟ |
| افت زمان مفید زندگی | تا ته ورق؛ میانگین ۱۵ تا ۴۵ دقیقه | دو دقیقه اجرا، بیست دقیقه محو تماشای تمیزی براق سطح |
| خسارت فیزیکی به کاربر | کرختی بند اول انگشت شست و اشاره | جرقه ناگهانی الکتریسیته ساکن به نوک بینی یا گوشواره |
شکست مقاومت روانی در حاشیه گوشههای زاویهدار
بحران اصلی در مذهب سلفونکشی، نقطه نیمهراه است. وقتی نصف نایلون را بلند کردهاید و ناگهان چشمتان میافتد به هوا: ذرات غبار اتاق در نور معلقاند و با شتاب به سمت سطح براق دستگاه پرواز میکنند. همانجا مغز فلج میشود. بکنم یا نکنم؟ رهایش کنم به شکل نیمهآویزان که انگار مانیتور شلوارک پوشیده؟ یا دیوانهوار سعی کنم با لبه کارت بانکی، سلفون کنده شده را برگردانم سر جایش که زیرش صد تا تاول هوای کجوکوله درست شود؟ هیچ موجود سالمی روکش را برنمیگرداند سر جایش، ولی همه ما دستکم یکبار این حماقت را آزمودهایم.
مانیفست سلفونکشان در ساعات اوج خستگی
پشت این رفتارهای به ظاهر خندهدار، چند کنش ریز وجود دارد که همه ما انجام میدهیم ولی جایی در شناسنامه ثبت نکردهایم:
- فشار دادن همزمان دو حباب با دو دست فقط برای اینکه مغز احساس تعادل متقارن کند.
- بو کشیدن عمیقِ قسمت چسبناک سلفون تازه جداشده؛ بوی غلیظ نفت خام و خط مونتاژ شرق دور.
- دست کشیدن بیاختیار روی سطح فوقالعاده صیقلی دستگاه و باقی گذاشتن پنج اثر انگشت روغنی، دقیقاً ده ثانیه پس از تمیز شدنش.
- امید واهی به اینکه شاید آن حباب صافشده با برعکس فشار دادن و خودکار دوباره پر از باد شود.
- ترس از دور انداختن جعبه اصلی به مدت شش ماه، به این بهانه مضحک که شاید بخواهم روزی دستگاه را سالم بفروشم.
بقایای چسبنده و فردایی که هرگز نمیرسد
ساعت را نگاه میکنید: چهل و پنج دقیقه گذشته است. نه کابلها وصل شدهاند، نه پیچ پایهها سفت شده و نه دکمه پاور فشرده شده. دور تا دورتان را تکههای پلاستیک پوک و نوارهای دراز سلفون گرفته که به موکت و پاچه شلوارتان چسبیدهاند و ول نمیکنند. اما وجدانتان آرام است. برای سه ربع ساعت، در دنیایی که مدام از آدم کارایی، مالیات و حل مسئله میخواهد، تمام نبوغ بشر محدود شده بود به نابود کردن بادکنکهای ریز پلیاتیلنی یا تماشای پیلینگ مکانیکی یک قاب مشکی براق. دستگاه نو سر جایش هست، کار هم فرار نمیکند؛ ولی آن حباب آخرِ گوشه سمت چپ را نمیشد زنده رها کرد.
نویسنده بیکار پرت و پلا
مسعود مبلنشین یکی از نویسندههای بیکار چرتپرت است که وقت زیادی داشته. تا حالا ۱۸ مطلب بیاهمیت منتشر کرده. بیشتر در دسته پرت و پلا مینویسد. موضوعات پرتکرارش: اتلاف وقت، وسایل خانه، هیچی.